مهدی سلیمی

خط در خیال
 
بادبادک رفت بالا...

قرقره از غصه لاغر شد...!
+نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت۱٢:٤٢ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()
 

باید قاب بگیرم
حرفهایت را
همه
عکس شدند!!

+نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت۱٢:۳٢ ‎ق.ظتوسط مهدی | نظرات ()
 
باران که بند بیاید
تازه خاطره
شروع می کند
به

.
.
.

چکه کردن
+نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت٩:٠٧ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()
 
بوسه بر شعر می زنم وُ کام
بر لبانِ خیال ,

چه زیبایِ همگونی ..
+نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت۸:٥٧ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()
 
کاش خوابَت ,
کمی مرا می دید...
+نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت۸:٤۸ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()
 
شب ها
به وقت خواب
از طرف من
وجدانت را ببوس !
اگر بیدار بود ...
+نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت۱٠:٢٢ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()
 
سالهاستــــــــــــ

عبور کرده ام از خویشـــــــ

یادم بخیـــــــــر.....
+نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت٩:۱٦ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()
 

غبارِ پنجره ها
حضور می خواهَد
روزنامه ,


نمی خواهَد .

+نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت٢:٥۸ ‎ب.ظتوسط مهدی | نظرات ()